نامه يك دختر به همسر آينده اش

                                     

مي تواني خوشحال باشي، چون من دختر كم توقعي هستم. اگر مي گويم بايد تحصيلكرده باشي، فقط به خاطر اين

است كه بتواني خيال كني بيشتر از من مي فهمي! اگر مي گويم بايد خوش قيافه باشي، فقط به خاطر اين است كه

همه با ديدن ما بگويند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست  هي بالاتر برود!

اگر مي گويم بايد ماشين بزرگ و با تجهيزات كامل داشته باشي، فقط به اين خاطر است كه وقتي هر سال به مسافرت

دور  ايران مي رويم توي ماشين خودمان بخوابيم و بي خود پول هتل ندهيم!

اگر از تو خانه مي خواهم، به خاطر اين است كه خود را در خانه اي به تو بسپارم كه تا آخر عمر در و ديوارآن، 

 خاطره اش را برايم حفظ كنند و هرگوشه اش يادآور تو و آن شب باشد!

اگر عروسي آن چناني مي خواهم، فقط به خاطر اين است كه فرصتي به تو داده باشم تا بتواني به من نشان بدهي

 چقدر مرا دوست داري و چقدر منتظر شب عروسيمان بوده اي!

اگر دوست دارم ويلاي اختصاصي كنار دريا داشته باشي، فقط به خاطر اين است كه از عشق بازي كنار دريا خوشم

  مي آيد... جلوي چشم همه هم كه نمي‌شود!

اگر مي گويم هرسال برويم يك كشور را ببينيم، فقط به خاطر اين است كه سالها دلم مي خواست جواب اين سوال را بدانم

كه آيا واقعا "به هركجا كه روي آسمان همين رنگ است"؟! اگر تو به من كمك نكني تا جواب سوالاتم را پيدا كنم، پس

چه كسي كمكم كند؟!

اگر از تو توقع ديگري ندارم، به خاطر اين است كه به تو ثابت كنم چقدر برايم عزيزي!
و بالاخره...


اگر جهيزيه چنداني با خودم نمي آورم، فقط به خاطر اين است كه به من ثابت شود تو مرا بدون جهيزيه سنگين

هم دوست  داري و عشقمان فارغ از رنگ و رياي ماديات است

 

بغض کهنه عشقی

خسته ام از بغض کهنه عشقی دوباره
سنگین تحملش تو صدام
...تو شعرام
به یاد تو قانع ام
نم می زنم غبار خاطراتمون و لحظه به لحظه
با خیسی چشام
که مبادا دچار مرگ لحظه ها بشن
باورش هم هنوز سخته برام
نیستسی و زنده ام به یادت
بغض من وا نمیشه نه تو صدام
...نه تو شعرام
خدایا یه دریا گریه می خوام
با جدایی هیچی تموم نشده
گذشت زمان تو رو برام تکرار می کنه
پیچیده عطر تنت توی فضای تنهاییم
پر شده از حضورت توی لحظه های بی کسیم
ما عشق هم بودیم
پس چی شد ...
حالا دارم می نویسم از تو تو شعرام
از خاطراتی که مونده برام
بغض عشقی که هنوز مونده تو صدام
تو شعرام...
از جدایی اگه خیلی گذشته
ولی برام مرگ یک ثانیه بوده
چون هنوز به عشق تو آلوده ام
بدون تو یه لحظه بی درد نیاسودم

حکایت دیگر

دوست عزيز
روزي مرد نابينايي روي پله‌ ساختماني نشسته بود و کلاه و تابلويي در کنارش قرار داشت.روي تابلو خوانده مي شد:من نابينا هستم لطفا کمک کنيد.روزنامه نگاري از کنار او مي گذشت.نگاهي به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد نابينا اجازه بگيرد تابلويش را برداشت، آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت سپس آنجا را ترک کرد. عصر آن روز،روزنامه نگار به آن محل بازگشت و متوجه شد که کلاه مرد نابينا پر از سکه و اسکناس شده است. مرد نابينا از صداي قدمهاي او روزنامه نگار را شناخت و از او خواست که بگويد بر روي تابلو چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد نابينا هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده مي شد:
امروز بهار است، ولي من نمي توانم آن را ببينم !!!!!                                                    
                                                                                            هر روزتان بهاري 
                                                                                                 سردبير

آرامش


پادشاهي جايزه بزرگي براي هنرمندي گذاشت که بتواند به بهترين شکل , آرامش را تصوير کند .
نقاشان بسياري آثار خود را به قصر فرستادند . آن تابلوها ، تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب , رودهاي آرام و کودکاني که در خاک مي دويدند , رنگين کمان در آسمان ، و قطرات شبنم برگلبرگ گل سرخ .
پادشاه تمام تابلوها را بررسي کرد , اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد . اولي , تصوير درياچه آرامي بود که کوههاي عظيم و آسمان آبي را در خود منعکس کرده بود . در جاي جايش مي شد ابرهاي کوچک و سفيد را ديد , و اگر دقيق نگاه مي کردند ، در گوشه چپ درياچه ، خانه کوچکي قرار داشت , پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن برمي خواست , که نشان مي داد شام گرم و نرمي آماده است .
تصوير دوم هم کوهها را نمايش مي داد . اما کوهها ناهموار بود . قله ها تيز و دندانه اي بود . آسمان بالاي کوهها بطور بيرحمانه اي تاريک بود , و ابر ها آبستن آذرخش , تگرگ و باران سيل آسا بود .
اين تابلو هيچ با تابلو هاي ديگر ي که براي مسابقه فرستاده بودند , هماهنگي نداشت . اما وقتي آدم با دقت به تابلو نگاه مي کرد ، در بريدگي صخره اي شوم جوجه پرنده اي را مي ديد . آنجا , در ميان غرش وحشيانه طوفان گنجشکي ، آرام نشسته بود .
پادشاه درباريان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده جايزه بهترين تصوير آرامش ، تابلو دوم است . بعد توضيح داد :
آرامش آن چيزي نيست که در مکاني بي سرو صدا , بي مشکل ، بي کار سخت يافت مي شود , چيزي است که مي گذارد در ميان شرايط سخت , آرامش در قلب ما حفظ شود . اين تنها معناي حقيقي آرامش است .